جا یی در صفر درجه

وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید.

 

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها میکشید

وقتی اتش طعم تو را با اشکهایم میچشید

 

من عاشق چشمت شذم نه عقل بود و نه دلی

 چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

 آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به ادم سجده کرد

 

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

/ 0 نظر / 14 بازدید